شيخ ذبيح الله محلاتى
29
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
نمىشناسم اكنون گوش بسخن من دار و دل خود را فارغ كن براى استماع همانا دانسته باش كه من مليكه دختر يشوعا پسر قيصر روم هستم و مادرم از اولاد حواريين و نسبش به شمعون بن حمون الصفا وصى عيسى بن مريم مىرسد اكنون ترا از قصهء عجيبه و شگفتى خبر دهم بدانكه جدم قيصر روم خواست كه مرا به پسر برادرش تزويج كند و من سيزدهساله بودم پس در قصر خود جمع نمود از نسل حواريين و از علما و عباد نصارى سيصد نفر و از اشراف هفتصد نفر و از امراء و نقباء لشكر و ملوك عشاير چهار هزار نفر و تختى را كه در ايام سلطنت خود بانواع جواهر مرصع گردانيده بود در صحن قصرى روى چهل پايه تعبيه كردهاند چون پسر برادرش بر آن تخت صعود داد و بتها و چليپاها را از اطراف قرار دادند و كشيشان اسفار انجيل باز كردند كه بخوانند ناگاه بتها سرنگون شد و پايهء تخت بشكست و پسر برادرش از تخت بر زمين افتاد و بىهوش گرديد پس رنگهاى كشيشان متغير گرديد و اعضاى ايشان بلرزيد و بزرگ ايشان بجدم گفت اى پادشاه ما را از ملاقات اين نحوست كه دلالت بر زوال دين عيسوى دارد معاف دار و جدم اين امر را بفال بد گرفت براى رفع نحوست گفت بار ديگر اين تخت را بر پا كنيد و چليپاها را بجاى خود بگذاريد و برادر اين بدبخت را بر تخت نشانيد تا اين دختر را به او تزويج نمايم و نحوست آن برادر را بسعادت اين زائل بنمايم چون حسبالامر مجلس را دوباره تشكيل و به آن تفصيل ترتيب دادند همان حالت اولى رخ داد پس مردم متفرق شدند و جدم با اندوه و غم بحرمسرا بازگشت و پردههاى خجلت درآويخت پس چون شب شد و بخواب رفتم ديدم كه حضرت مسيح و شمعون بن حمون الصفا و جمعى از حواريين در قصر قيصر برآمدند و در موضع همان تخت منبرى از نور كه از بلندى به آسمان برابرى مىنمود نصب كردند و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با جمعى از اولاد و احفاد خود داخل قصر شد و مسيح عليه السّلام پيش رفته با حضرت رسول معانقه نمود پس حضرت فرمود يا روح اللّه من آمدهام كه از وصى تو شمعون دختر او مليكه را براى اين فرزند خود و اشاره فرمود به ماه برج امامت حضرت حسن عسكرى عليه السّلام خواستگارى نمايم پس مسيح بشمعون نگاه كرد و فرمود كه عزت و شرافت